X
تبلیغات
همیشه در قصه

به نام خدا

سلام.من رفتم بهبهان.ما اونجا رفتیم عقد دختر عموی بابام .موقعی که می رفتیم پام رفت تو جوب تازه الان بستمش.خداحافظ


+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 23:44  توسط اهورا  | 

سلام. من رفتم خانه ی نیما.پارسا آن جا بود. من و نیما و پارسا بازی کردیم.ما رفتیم فلافل خوری . بابای پارسا آمد . پارسا رفت. بعد هم بابای من آمد و من رفتم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 22:4  توسط اهورا  | 

سلام من دوبار اومدم .یک جک دارم:

 یک آقایی با خر خود سوار یک وانت میشه.موقع پیاده شدن صاحب وانت میگه :خودت ۳۰۰ تومن ،خرت ۱۰۰ تومن! آقاهه میگه:ببخشید ،میشه منم خر حساب کنی؟!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 0:25  توسط اهورا  | 

سلام. ما فردا می خواهیم بریم مسافرت.و سلام می رسونیم به همه ی مردمانِ کره ی زمین!و خیلی لطف می کنید که این پیام رو می خونید و خداحافظ همگی. 

 

Image Hosted by Free Picture Hosting at <A href="http://www.iranxm.comwww.iranxm.com' />

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 0:23  توسط اهورا  | 

سلام.من رفتم کلاس فوتبال. روز اول تیم ما ۳ بر صفر برنده شد. من ۲ تا از گل هاشو زدم. روز دوم تیم ما ۷ بر ۲ برنده شد. من یکی از اون گلها رو زدم. من و پارسا و نیما و امیرمحمد با هم دیگه کلاس فوتبال چمنی می ریم. خداحافظ

 

www.iranxmImage Hosted by Free picture hosting at <A href="http://www.iranxm.com.com' />

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 20:38  توسط اهورا  | 

سلام  دایی مهدی ! من عکس گذاشتم . هیچی هم سرم شلوغ نبود. تازه بهبهان بودم که عکس چیزی نذاشتم.جمعه (۱۳ خرداد ۹۰) مامان بابام منو بردن ترمینال بعدش با عمو مسعود رفتم بهبهو !. رسیدیم رفتیم خونه ی دده. بعدش  دایی وهاب با موتور اومد دنبالم رفتیم خونه ی مامان جون . من  و حسین و زهرا گلی اینقدر با هم بازی کردیم که نگو . داخل بازی هامون با هم قهر می کردیم و بعدش هم آشتی. ولی زهرا گلی اصلا با من قهر نکرد. یه روز هم با حسین و زهرا و عمه نرگس و عمو مصطفی و آقاجون یحیی و دایی سیاوش اینا و خاله مریم و خاله نفیسه و آجی پردیس و دایی وهاب و مامان جون رفتیم کنار رودخانه که خیلی آبش تند بود و ما شنا کردیم و بعدش لباسامون داخل آب خیس خیس شد . خداحافظ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 23:54  توسط اهورا  | 

سلام . دوباره بن تن گذاشتم اما نه بن تن با خونوادش بن تن تنهای آتشین. خداحافظ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 13:31  توسط اهورا  | 

سلام. امروز آریا و پارسا اومدن خونه مون بازی کردیم .عمو ابرام و دایی وهاب (فرهاد) هم الان خونه مون  هستند. مامان خسته بود خوابید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 18:42  توسط اهورا  | 

سلام. داییم پرسیده که هنوز استخر می ری ؟ آره ولی خیلی کم می ریم . چون بابام خیلی مهمان دعوت می کنه. راستی دیشب نیما اومد خونه مون و خیلی بازی کردیم. بعدش من و بابا رفتیم پیش مامان اینا که اسباب دفتر کارشون رو داشتن جابجا می کردند-اسباب کشی داشتن - خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:55  توسط اهورا  | 

سلام. امروز من و آجی سعیده و بابام رفتیم دوچرخه سواری . قرار بود بریم شهر بازی . ولی نوشتن مشق های زبانم خیلی طول کشید شهر بازی کنسل شد. خداحافظ

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 20:0  توسط اهورا  |